+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 13:43 نويسنده yasna |
از اين همه درد دلم به درد مي‌آيد و باز هم در سكوت،سكوتي كه شاملو سرشار از ناگفته ها ميداندش ميمانم.....

دلم به درد مي‌آيد از اين همه بي‌رحمي...

دلم به درد مي‌آيد با تمام وجودم درد را حس ميكنم نه درد را ميبينم .. درد را با دلم ميبينم درد را با دلم لمس ميكنم و باز هم چاره‌اي جز سكوت ندارم..


سكوت من از سر بي احساسي نيست سكوتم از درد و بيرحمي است سكوتم از سر بي احساسي نيست...

اين سكوت را بارها و بارها تجربه كردم ولي نميدانم چرا هر بار عمق سكوتم بيشتر وبيشتر و بيشتر از قبل ميشود و من باز هم سكوت ميكنم ...

نميدانم با اين سكوت مبهم چه كنم ...


پي نوشت به پدرم : پدر عزيزم هيچ وقت احساس نميكردم به نقطه اي برسم كه احساس بي پناهي تمام وجودم رو بگيره

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 15:5 نويسنده yasna |
امشب که دست به قلم شدم دلم خیلی گرفته .

یکم به دور و بر خودم که نگاه می کنم می بینم که هیچکسو ندارم ، یعنی دارم اما ندارم ! یعنی هستن ولی نیستن !

تا حالا شده دلت بگیره و بخوای با یکی حرف بزنی ؟ حتما شده !

وقتی از بچگیت می بینی همه ی بچه ها با هم بازی می کنن ولی تو تنهایی دلت می گیره ، اونم به دلایلی که خودت مقصر نیستی .

وقتی می ری پارک و می بینی همه با خانواده و فامیلاشون اومدن پارک اما تو دلت لک زده برا یه دور هم بودن فامیل دلت میگیره .

تنهایی ، تنهایی واژه ای آشنا برای من . که تمام عمرم با اون انس گرفتم .

وقتی تمام عمرت رو تنها بودی مدام در تلاشی تا این تنهایی رو به وسیله ایی پر کنی . پس حتما اگر کسی بهت محبت کنه زود وابسته ی اون میشی و بهش عادت می کنی اما عادت ، که در مقابل اون دل کندنه . اما من عادت کردم به دل کندن ، دل می بندی و دل می کنی بی آن که خودت بخوای ، همینه که برام دردناکه ،روزگار ...

حلا عاقبتش چیه ؟ افسردگی ، اعصاب خوردی ، بی حوصلگی و هزار درد که در کنارش دچارت می شه. و شاید هم زیادی بهت فشار بیاره و دست به کاری بزنی که نباید بزنی .

وقتی بچه ایی تا یک دوست پیدا می کنی بهش وابسته می شی و هر چی بهت می گه انجام میدی . بزرگتر هم که شدی نیاز پیدا می کنی تا یکی بهت احساس با ارزشی بده اما آخرش ...

راستی فکر کردید که به همه راست میگید جز به پدر و مادر .

وای چه حس بدیه به یکی دل ببندی و آخرش ...

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 17:52 نويسنده yasna |
... هر روز صبح که از خواب پا میشم

درست لحظه ای که چشامو باز میکنم

با خودم میگم:

رفت که رفت

اگه منتظر باشی هیچ کاریو درست انجام نمیدی

پس باید خفـــــــــــــــــــــــــــــه شم

و منتظر نباشم

گرچه باورش سخته

اما

رفت

باور کن

باور کن

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 17:39 نويسنده yasna |
منمو...
یه وبمو...
یه پاکت پاستيلمو...
یه آهنگ توگوشمو...
يه ويالنمو...
یه پدرومادر که همیشه سرشون شلوغه و...
اره این منم...

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 16:8 نويسنده yasna |
اون روز هم یکی از بدترین روزهای عمرم بود چون مامان مثل دیوانه ها شده بود، راه می رفت و با خودش حرف می زد و گاهی هم های های گریه می کرد. من هم توی اطاق خالی ام  گوشه ای کز کرده و نشسته بودم. دلم از گرسنگی ضعف می رفت ولی نمی تونستم به مامان بگم چون حال و روز خوبی نداشت، بی حال و گرسنه همانجا دراز کشیدم و خوابم گرفت. وقتی چشم باز کردم مامان بالای سرم نشسته بود، فوراگفتم:میشه زودتربااین شوهرت بری خونت؟

-یسناچرااین قدر لج بازی می کنی من باید باتوازاینجا برم

-منم گفتم پس این قدر اینجا بشین که............

بلند شدم .لباس پوشیدم

مامان پرسید:کجامیری؟

هیچی بهش نگفتم ورفتم دم گوش مامان بزرگ و گفتم می خوام برم خونه بابام

راه افتادم وتوراه به هیچ چیز فکرنمی کردم که یک دفعه مهرداد اس داد که کجایی بهش گفتم دارم میرم خونه بابام واونم گفت اول بیا هموببینیم بعدبرو

راهم رو کج کردم و رفتم همون پارک همیشگیمون

-نازنینم سلام

-سلام

-چه عجب شما خوش حالی

-خندیدم وگفتم چون که اومدم توروببینم دیگه

یک دفعه یک کادوکوچولو بم داد وگفت تا نرفتی خونه بازش نمی کنی

منم که خوش حال شده بودم گفتم:................................

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 13:18 نويسنده yasna |
دروبازکردم وبهش گفتم سریع حرفتون روبزنین می خوام بخوابم

لبخند زنان جواب داد: سلام فسقلی، کی اومده که باعث شده تو تا این وقت شب بیدار بمونی؟ مگه فردا مدرسه نداری؟

ازطرز حرف زدنش تعجب کردم وباتمام عصبانیت بهش گفتم

-خوش حالی دیگه؟؟الان به من وخواهرم می خندی دیگه؟

-من خوش حالم که باتودخترخوشگل آشناشدم........

-آها غیرتتم دیدم....می خوام بخوابم میشه تنهام بزاری؟

-اول برام ویالن بزن بعدمیرم

-ویالنم روجمع کردم

خندیدوگفت ای دروغ گو این که کنارته

بی اعتنابه حرفش از اتاق اومدم بیرون و..........

+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 13:4 نويسنده yasna |
نیمه های شب بود که با مهرداد مهمانی را ترک کرده و بیرون آمدم. داخل ماشین چون سرم به شدت درد می کرد سرم را به صندلی تکیه داده و چشمهامو بستم که مهرداد پرسید: چیه نازی خانوم، چرا ذمغی؟ نکنه از دوستام خوشت نیومد؟


_ نه اتفاقا بچه های خوبی بودن. یه خورده سرم درد میکنه فقط همین.


خنده ای کرد و گفت: خوب عزیزم تقصیر خودته. بچه و چه به این حرفها؟


چشامو باز کردم و با عصبانیت جواب دادم: این فضولیها به تو نیومده و به تو مربوط نیست. تو فقط منو زودتر برسون خونه.


مهرداد با لب و لوچه آویزان گفت: بد اخلاق، نازک و نارنجی.

تا زمانیکه به خونه برسیم دیگه هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد. جلوی درب با دلخوری از هم خداحافظی کرده و من پیاده شدم. بی حوصله و بی حال کلید را بیرون آوردم و درب را باز کردم و به داخل رفتم. وقتی داخل خانه پا گذاشتم رهاخوشحال جلو دوید و گفت:

معلوم هست کجایی؟

حوصله نذاشتم وگفتم ولم کن حوصله سوال پیچ کردن روندارم

می دونی کی اومده؟ اگه گفتی جایزه داری؟

-کی؟

-تاحدس نزنی نمی گم

-سیمین اومده؟؟

-نه بابا یه مرده

-مرد؟

-آره بدو فقط یکی دیگه وقت داری

-نمیدونم بگودیگه

-خب این آفابابای جدیدته

-این رو که شنیدم می  خواستم فقط جیییییییییییییغ بزنم واونو خفه کنم ولی........

باعصبانیت دراتاق روبستم وروهیچ کس بازنکردم

-یسنا مامانم دروبازکن

ولی من بی اعتنا فقط ویالن می زدم

تااینکه همون مرده(شوهرمامانم)اومد وگفت می خوام باهات حرف بزنم

و................


+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 12:30 نويسنده yasna |
پدر گفت: مادرت به آسمان رفته. عمه گفت: مادرت به یک سفر دور

و دراز رفته. خاله گفت: مادرت آن ستاره ی پرنور کنار ماه است. دختر

بچه گفت: مادرم زیر خاک رفته است .

عمه گفت: آفرین چه بچه ی واقع بینی چه قدر سریع با مسئله کنار آمد.

دختر بچه از فردای دفن مادرش هر روز پدرش را وادار می کرد او

را سر قبر مادرش ببرد. آن جا ابتدا خاک گور مادرش را صاف می کرد

بعد آن را آب پاشی می کرد و کمی با مادرش حرف می زد .

هفته ی سوم وقتی آب را روی قبر مادرش می ریخت به پدرش

گفت: پس چرا مادرم سبز نمی شود ؟

+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 9:54 نويسنده yasna |
درست

شبیه چشمهاش

زنی که میمیرد

برای

آخرین وداع

میان بغض های پا به ماه

حسرت های درد کشیده

خودش را

درد می کشد

...

زنی که هیچ

نسبتی با خودش ندارد

زنی

که

ریشه در  خاک پدرش دارد

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 17:19 نويسنده yasna |
ترسی عجیب در تمام وجودم رخنه کرده

از بودن و نبودنت

از این حس دوران نوجوانی که ناکام مانده و

حالا بعد این همه سال همچون آتشی تمام تنم را سوزانده

این روزها هم جسمم و هم روحم تمنای فرار دارد

فرار از واقعیت

کاش خواب باشم

لحظه ها می گذرند و من به قول تو

به آینده مبهم خویش می اندیشم

اما این آینده برای تو مبهم است

برای من فانوسی است

که از تاریکی می رهاندم

در جنگل هم که باشی

حیوانات مختلفی انجا زندگی می کنند اما

اگر عشق به حیوانات را بلد باشی

حتی حیوانات وحشی را می توانی اهلی کنی

و رام گردانی

من در زندگی آدمیانی همچون حیوان را کنار خود دیده ام

اما خوی حیوانی آنها در من اثر نگذاشته آنان را به خدای خویش بخشیده ام

تا در دادگاه الهی مورد محاکمه قرار گیرند

تو هم اگر حیوانی داشتی که او در جنگل رام نشده

او را ببخش بخاطر روح و جسم خودت

بخاطر من و زندگی خودت

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 14:49 نويسنده yasna |
زمانی کوه بودم ! حالا دیگر آدم شده ام ، می رسیم به هم ؟

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 14:30 نويسنده yasna |

امروز با دوستم رفتم فال قهوه گرفتم.تمام مدتی که زن فالگیر داشت صحبت میکرد استرس یا شوق خاصی تو دلم در حال جوشیدن بود.میخواستم یه چیزی رو از زبونش بشنوم.اما نمی دونم چی.به حرفاش گوش میدادم.تمرکز مطلق.چیزی در حالت عادی ندارم

توی فالم یه صلیب افتاده بود.فالگیر از پسری صحبت میکرد که به صلیب بسته شده بود اما نه برای مرگ برای عشق من.نشون از علاقه ی زیادش بود.پسر به صلیب کشیده شده ......بود اسیر صلیب عشق من.یه چیزی از اسیری بیشتر...

دلم واسش تنگ شده بود

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 20:4 نويسنده yasna |

in ghadr arezoo haiam ra be goor borde am ke jaiii vase jasadam nadaram

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 16:24 نويسنده yasna |
روزگار عجیبیه  ...

تنها گرگ ها نیستند که لباس بره میپوشند !

پرستو ها هم 

لباس مرغ عشق  میپوشند ...!

و همین که عاشق شدی ٬

                                           کوچ میکنند .

                   

+ تاريخ سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 14:39 نويسنده yasna |
به امید روزی که  آزادی بیان باشد

به امید روزی که  کودکی گدا را نبینم !

به امید روزی که فریاد برآوریم  آزادی  را  ...

به امید روزی که  نگیرند و دار نزنن به اسم ا س ل ا م ٬ م ح ا رب ه !

به امید روزی که  فرهنگ ما تبدیل بشه به  همان فرهنگ غنی اریایی ...

به امید روزی که  شاسته سالاری دینی نباشد ٬تخصص باشد

به امید روزی که همه جنایت ها  به اسم   د ی ن عرضه نشه 

+ تاريخ سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 14:34 نويسنده yasna |
مامان اومد تواتاق وبام حرف زد.

يسنا دخترچرااين قدرلج بازي مي كني؟

مامان خواهش مي كنم ولم كن ......بزارتنها باشم

دخترم بدولباس بپوش بريم خونه ما.......

من با تو واون شوهرت جايي نميام همين.......

همين رو كه گفتم مامان عصباني شدورفت ازاتاق بيرون ودرومحكم بست....

مامان بزرگ اومدپيشم.....

گفتم:نميشه مامان رومنصرف كنين؟

مامان بزرگ:بازرفتي سرخونه اول؟مادرت بچه نيست كه من بخوام راهنماييش كنم .خودش بهترميدونه اززندگي چي مي خواد.اون بنده خدا هم آدم بدي نيست.توهم به حرف من گوش كن ولباساتو جمع كن وببر اونجا......

-يعني مي خواين بگين من بچم وبايد راهنماييم كنين ؟آره؟

-الهي قربونت برم توهميشه دخترو كوچولويه خودمي....

داشتم ازعصبانيت مي مردم آحه چراهيچ كس بااين موضوع جدي برخورد نمي كرد......بابا من نمي خوام برم با يه مردي كه جاي بابامو گرفته زندگي كنم....

داشتم دیوونه مي شدم به خاله كوچيكم زنگ زذم و يواشكي از خونه رفتم بيرون.......

ناگهان..................

 

+ تاريخ سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 14:0 نويسنده yasna |
یاد آن روزها بخیر ... یاد آن شب زنده داریها بخیر
روزهای خوش را روزگار از ما گرفت
ای خوشا ... روزهایی که با هم روزگاری داشتیم

+ تاريخ یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 16:54 نويسنده yasna |
میدانی فرق من و توچیست ؟
تو مرگ بر موسوی میگویی در حالیکه دوربین ها رو به تو است برای پخش مستقیم از کانال سراسری
من مرگ بر دیکتاتور میگویم در حالیکه باتوم ها رو به من است.
تو را با اتوبوس می آورند و برای من خیابان ها را میبندند.
تو را مردم مینامند و من را فتنه گر .
تو امنیت شغلیت تامین شده و من نگران امنیت جانیم هستم .
در میان شما پرچم و پوستر پخش میشود و در میان ما اشک آور و گاز فلفل ،
من بی شمارم و تو اندک ،
این است فرق من با تو
+ تاريخ یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 16:53 نويسنده yasna |
آسمان دلم همیشه ابریست .......

باهات خداحافظی کردم اما..............

خدایا تمام کن این روزگاررا

(کمبودواژه)

+ تاريخ یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 16:52 نويسنده yasna |